تبليغاتX
حرف های نگفته








حرف های نگفته

 

قرار نبود دلتنگیهامان

اینقدر پر بار شود

آنقدر که دیگر رنگ خوشبختی را نبینیم

آنقدر که در حسرت یک نفس راحت بمانیم

آنقدر که بهار و خزانمان یکی شود

دلمان کوچک بود

اما قرار نبود

کوچک بماند

ما با هم قرار گذاشتیم

که دلهامان بزرگ شود

آنقدر که حتی اگر

تمام غصه های دنیا را برایمان مقدر کنند

باز هم

به دلخوشی معصومیت لبخندی دلخوش شویم

قرار بود دلهامان دریایی شود

و نگاهمان آسمان

قرار بود ما شویم

و لحظه ها را

به تولد شوق و  شفق مهمان کنیم

قرار بود اما...

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 11:45 توسط زهرا|



چند وقتیست دلم برای خودم تنگ شده

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 19:45 توسط زهرا|



پشت دریا جایی نیست!

چیزی نیست...

شهری نیست...

نه کسی هست ...

که دل بر دل گرمش بندی...

نه نگاهی که به آن آویزی...

من به چشمان خود این را دیدم...!

سفری کردم،

به بلندای زمان...

از لب ساحل سرد...

پی آن شهر غریب...

کوله بارم همه از عطر محبت،

خوشبو...!

دستم از هر منمی بود خالی...

- همچنان می راندم –

پی آن خواب و خیال...

پی آن شهر، دویدم با عشق...!

پشت دریا هیچ نیست !

جای تو خالی نیست ...!

پشت دریا ، دستی ،

چشمی ،

و نه حتی نیمه نگاهی ،

منتظر قلب تو نیست ...

قایقت را بگذار ...!

لب ساحل بنشین ...

و بخند بر سادگی ات!!!

نه در این ویرانه ...

نه در آن آبادی...

هیچ کس منتظر قلب تو نیست...

پشت دریا هیچ نیست...

چیزی نیست...

شهری نیست...

تو بمان در ساحل...

تو آن قلب سپید !

نه به افق ها دل خوش کن ...!

نه بر ظلمت دیروز بنگر ...!

تو بمان در امروز ...

تو بمان در ساحل...

پشت دریا هیچ نیست...!

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 19:41 توسط زهرا|



تورا گم کرده ام امروز...

وحالا لحظه های من گرفتارسکوتی سرد وسنگینند.

وچشمانم که تا دیروزبه عشقت می درخشیدند،

نمی دانی چه غمگینند.

 

چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو

نمیدانم چه خواهد شد؟؟؟

پرازدلشوره ام،بی تاب ودلگیرم

کجا ماندی که من بی توهزاران بار

درهرلحظه می میرم!!
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 11:46 توسط زهرا|



نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 19:23 توسط زهرا|



هنوز یاد تو از یادم نیمره.چرا عشق از دل آدم نمیره؟
میون دستای ماه.
دستای تنهای ما یه فاصلس یه آسمون یه دریا
یه شبه بی ستاره.اشکمو درمیاره
نمیتابه دوباره.تا یاده تو بیاره
 تو نیستیو تاریکی مونده هنوز توی چشام

 نمونده هیچ امیدی
 تو قلبو خون توی رگام 

نمیدونم تو کجایی .شاید پیش خدایی
شاید تو هم مثل من آواره و تنهایی
  منم اینجا میمونم
 به یاد اون لحظه ها
به یاد اون عشقی که رفته به باد
 صدایی که میاد از توی قلبم
 .دیگه گرفتی همه احساس وجودم
نشستی توی فکرم توی روحم
ای که داشتی یک صدایی مثه رویا
بردی با آوازه صدات دلم را
دیگه تو نسیو من تنهام تو روز شبام.چه حس و چه غم بدیه توی صدام
کاشکی این فکرا فقط یه کابوس میشد
 کاشکی که دنیام همیشه رویایی میشد
کاشکی میشد بازم دستات تو دست من بود
کاشکی میشد چشمات تو نگاهه من بووووووود
هرکی میگه عشی نبوده.تو چشای تو نخونده

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:1 توسط زهرا|



.... رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت ...

... راهی بجز گریز برایم نمانده بود ...

...... این عشق آتشین پر از درد بی امید ......

..... در وادی گناه و جنونم کشانده بود ....

... رفتم ، که داغ بوسه ی پر حسرت تو را ...

...... با اشک های دیده ز لب شستشو دهم .....

.... رفتم که نا تمام بمانم در این سرو د....

........ رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم ........

...... رفتم مگو، مگو، که چرا رفت ، ننگ بود ......

.... عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما ....

.... از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح ....

...... بیرون فتاده بود به یکباره راز ما .....

.... رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم ....

..... در لابلای دامن شبرنگ زندگی .....

...... رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان ......

... فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی ...

....... من از دو چشم روشن و گریان گریختم .......

.... از خنده های وحشی طوفان گریختم ....

......... از بستر وصال به آغوش سرد هج ر........

...... آزرده از ملامت وجدان گریختم .......

...... ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز .......

.... دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر ....

.... می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم ....

.... مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر ....

.....روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش.....

.....در دامن سکوت به تلخی گریستم.......

.......نالان ز کرده ها وپشیمان زگفته ها........

......دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم......

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:51 توسط زهرا|



 

کوچيک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست

ولی مگه خدا هم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!

آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد

حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند

همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت

خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......

 

حالا که یاد اون روزهای پاک وقشنگ میافتم

 

 بی اختیار ابرهای چشمام شروع

 

...... به باریدن میکنه

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:19 توسط زهرا|




مطالب پيشين
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : ParsSkin.Com