حرف های نگفته
قرار نبود دلتنگیهامان اینقدر پر بار شود آنقدر که دیگر رنگ خوشبختی را نبینیم آنقدر که در حسرت یک نفس راحت بمانیم آنقدر که بهار و خزانمان یکی شود دلمان کوچک بود اما قرار نبود کوچک بماند ما با هم قرار گذاشتیم که دلهامان بزرگ شود آنقدر که حتی اگر تمام غصه های دنیا را برایمان مقدر کنند باز هم به دلخوشی معصومیت لبخندی دلخوش شویم قرار بود دلهامان دریایی شود و نگاهمان آسمان قرار بود ما شویم و لحظه ها را به تولد شوق و شفق مهمان کنیم قرار بود اما... تورا گم کرده ام امروز... وحالا لحظه های من گرفتارسکوتی سرد وسنگینند. وچشمانم که تا دیروزبه عشقت می درخشیدند، نمی دانی چه غمگینند. چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو نمیدانم چه خواهد شد؟؟؟ پرازدلشوره ام،بی تاب ودلگیرم کجا ماندی که من بی توهزاران بار نمونده هیچ امیدی نمیدونم تو کجایی .شاید پیش خدایی ♥.... رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت ... ♥ ♥... راهی بجز گریز برایم نمانده بود ...♥ ♥...... این عشق آتشین پر از درد بی امید ......♥ ♥..... در وادی گناه و جنونم کشانده بود ....♥ ♥... رفتم ، که داغ بوسه ی پر حسرت تو را ...♥ ♥...... با اشک های دیده ز لب شستشو دهم .....♥ ♥.... رفتم که نا تمام بمانم در این سرو د....♥ ♥........ رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم ........♥ ♥...... رفتم مگو، مگو، که چرا رفت ، ننگ بود ......♥ ♥.... عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما ....♥ ♥.... از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح ....♥ ♥...... بیرون فتاده بود به یکباره راز ما .....♥ ♥.... رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم ....♥ ♥..... در لابلای دامن شبرنگ زندگی .....♥ ♥...... رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان ......♥ ♥... فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی ...♥ ♥....... من از دو چشم روشن و گریان گریختم .......♥ ♥.... از خنده های وحشی طوفان گریختم ....♥ ♥......... از بستر وصال به آغوش سرد هج ر........♥ ♥...... آزرده از ملامت وجدان گریختم .......♥ ♥...... ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز .......♥ ♥.... می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم ....♥ ♥.... مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر ....♥ ♥.....روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش.....♥ ♥.....در دامن سکوت به تلخی گریستم.......♥ ♥.......نالان ز کرده ها وپشیمان زگفته ها........♥ ♥......دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم......♥ کوچيک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست حالا که یاد اون روزهای پاک وقشنگ میافتم بی اختیار ابرهای چشمام شروع ...... به باریدن میکنه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میون دستای ماه.
دستای تنهای ما یه فاصلس یه آسمون یه دریا
یه شبه بی ستاره.اشکمو درمیاره
نمیتابه دوباره.تا یاده تو بیاره
تو نیستیو تاریکی مونده هنوز توی چشام
تو قلبو خون توی رگام
شاید تو هم مثل من آواره و تنهایی
منم اینجا میمونم
به یاد اون لحظه ها
به یاد اون عشقی که رفته به باد
صدایی که میاد از توی قلبم
.دیگه گرفتی همه احساس وجودم
نشستی توی فکرم توی روحم
ای که داشتی یک صدایی مثه رویا
بردی با آوازه صدات دلم را
دیگه تو نسیو من تنهام تو روز شبام.چه حس و چه غم بدیه توی صدام
کاشکی این فکرا فقط یه کابوس میشد
کاشکی که دنیام همیشه رویایی میشد
کاشکی میشد بازم دستات تو دست من بود
کاشکی میشد چشمات تو نگاهه من بووووووود
هرکی میگه عشی نبوده.تو چشای تو نخونده![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی مگه خدا هم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!
دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!
آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد
حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند
همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت
خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |



